تبليغاتX
گلستان محمد
ادبي-علمي-هنري -ورزشي
سلام

امروز بعد از مدتی برگشتم

کلاس شلوغ بیچاره بچه ها تو اپارتمان زندانی تو حیاط مدرسه نباید بدوند تو کلاس کوچیک باید ساکت بنشینند و.......

اگه اقای..... رد بشه میگه کلاس داری شما ایراد داره چرا شلوغه

 گفتم زنگ اخره جمله سازی کار کنم اما نه به سبک هرروز از جمله ها ی خنده دار استفاده کنم

بزرگا این روزا به سختی می خندند ببین بچه هاشون تو این سن ......رضا :با بابا

خانوم بابا مرا دیشب زد

بچه ها : ما که نخندیدیم

علی باشما : بابا با اسب آمد

رضا : منو مسخره می کنی باباهای الانی با موتور می یان یا در پارکینگ با کنترل باز می کنن

تازه نون دستشون نیست پیتزا میارن آ ب نمی دن نوشابه دارن

بچه ها چرا دعوا می کنید ما می خواستیم بخندیم

وقتی دیدن من به خاطر جمله ها ی بابا آب با نان داد ناراحتم گفتن :

اجازه با مادر بسازیم

دیگه زنگ خورد نمی دانم چی میساختند

شاید اون هفت هشت نفری که مثل محمد من از نعمت پدر محرومند جمله ی خنده دارشون اشک آ دم رو در میاره

 مادر آمد با دست های .......

مادر نان آ ورد با.......

مادر خندید اما

مادر درد دارد پسر اورا دارو داد بدون دکتر

دکتر پول می خواد

مادر خسته نه سر حال چون صاحب خانه گفت : یه ساله دیگه بشین با پول بیشتر

کا ش مادر هم .........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:41  توسط محمد قاسم | 
سلام

اهل تایپ نیستم برام سخته محمد هم که  داره تو خونه اتاق رو متر میکنه یه سر با پلی استیشن> کمی دعواو کمی اینترنت بعد .................

من موندم و این بیماری کشنده ی انفولانزا

روزی ۱۸ تا غایب بایدم مربی ازاین میدون جون سالم به در نبره

هی داد زدیم .ملایم گفتیم .روسا . مدیر. ناظم. دارم می میرم کلاس خالیه: هیچکی گوش نکرد <تا الا ن که بوی الرحمن گرفتم

بریم سراغ بچه ها :

به معلم نقاشیشون گفتم :بیا سر کلاسم

من هم یه گوشه ا ی سر مبارک وبدن رنجور رو  ...........

نمازخونه پرازبچه و اتاق بهداشت تحت اختیار مربی گرام کجا برم؟

میز اخر بهترین جا بود رو نیمکت سرم و بذارم

خانوم نقاشی: به قول بعضی بچه ها< داشت کنترلشون می کرد >که من هم کمی فشار افتاده ام بالا بره

سرم رو دستم. چشام بسته .ولی سرو صدا تو گوشم. یکی داد میزد هندونه قرمزه قرمزم گم شده ابی کردم

اون یکی فریاد میزد به جون مامانم دروغ نمیگم مداد منه

سومی داشت یه خونه میکشید و میگفت زمستونه همه جا سفیده مربی میگفت حداقل موی سرا رو مشکی کن می گفت :

بابا و عمو وداییو .....همه ارثی کشلند مامان هم روسر ی سرشه روسریه هم سفیده سفیده

احساس سرما کردم واقعا داشتم می مردم

عباس پسر شلوغ کلاس به دادم رسید در حالیکه سرم رو میز بود به اونوریا ندا داد: تا خانوم خوابه تا از سرما نمرده کاپشنا تونو درا رید روش بندازیم

سر مو بالا نگرفتم ولی دونه دونه می فهمیدم بوی تن شاگردامو حس می کردم حالا سجاد بعد احسان نوبت نفر دهم شد

دیگه اکسیژن نمونده بود که زنگ خورد معاون سرشون داد زد بی کاپشن نمی تونید بیایید

علت رو گفتن من بلند شدم با ماسک رفتم تو حیاط کاپشنا رو تنشون کردم وبرای لین همه مهربونی خدا رو شکر کردم

چند روزی نمی تونم ببینمشون دلم براشون یه ذره شده

خدا کنه زود ...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:38  توسط محمد قاسم | 
سلام

قسمت دوم خاطرات مامان

مامان میگه تو کلاس زنگ فارسی گروه بندی میکنه و سعی میکنه بچه ها با هم مشارکت کنند

مامان میگه بچه ها بهتر از هم دیگه یاد می گیرن

امروز کلمات بادام بابا .ادب. باد و........ سرمشق داده مثل اینکه پویا تونوشتن مشکل داره

مامان با ۳۶تا شاگرد وقت نمی کنه دونه دونه سرمشق بده

به سر گروه میگه سرمشق پویا رو بده

بعد از یه ربع در کمال تعجب خط پویا رو که میبینه ذوق میکنه

بعد از کلی تشویق متوجه خط پویا میشه

به سر گروه که میگه چه خطی /سرگروه میگه خانوم دیدم نمی تونه بنویسه براش نوشتم

اشکالی نداره از این به بعد هم براش می نویسم تا شاد بشه

چند دقیقه سکوت کردم و..................مهربانی را و جایگاهش را توضیح دادم

زنگ دوم ازمون ریاضی برگزار میشه این بار دیگه نمی نویسن برای هم ولی

کار جدیدتر . بچه ها کی مداد اضافی همراهشه؟

سعید :من

افرین پسرم

ازمون تمام شده سعید تو چرا ننوشتی؟

مداد نداشتم .مهربانی کردم ایثار کردم دادم به علی رضا که نوک مدادش شکسته بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:31  توسط محمد قاسم | 
سلام مامان محمد هستم من میگم محمد خاطرات کلاس در سم رو می نویسه تا ببینیم حضرت والا کی از ........ بیرون میان من که با نوشتنم می خوام تشویقش کنم البته به توصیه ی یه استاد خوب

 ککککککککککککککککلاس اولی ها معلم این پسر بچه های بازی گوش بودن خیلی سخته اما شیرین

قبلا در جایی خاطرات کلاسم رو نوشتم مورد توجه قرار گرفت الان تا به امروز با دانشگاه که حساب بشه

۱۵ ساله معلمه این پسر بچه ها ی اولیم ای خدا چه قدر تو خوا بگاه گریه کردم چرا معلمی ؟

حالا هر شب میگم خدا ممنونتم معلمم.

 

براتون از کجا بگم

گریه هاشون .خنده هاشون .دستشویی رفتنا که ۳۵ نفری یادشون میاد .آ ب خوردنای دقیقه ای . یا.....

 از امروز شروع میکنم .

 

بچه ها خانوم اومد

بر پا

سلام به ستاره ها . قندای تو قندونا . گلا ی تو باغچه ها .

حالتون خوبه ؟بله

سجاد ریز ترین شاگرد این ۱۵ سال : چه حالی خانوم ؟

 تا اومد جواب بده روپوش تنش رو که دیدم زدم زیر خنده . از قرار معلوم زنگ پیش

زنگ ورزش با چاق ترین شاگرد کلاس روپوشش عوض شده بود .

 

در نظر بگیرید آستین ها تا روی زانو.یقه تاروی ناف. شروع کردم به پرسیدن.

 ده دقیقه طول کشید دونه دونه بپرسم  همه نگاه میکردن به سرو شکلشون وبا هم می گفتن مال من عوض شده . خدایا چی کار کنم ؟

خدا سریع به دادم رسید محمد صالح اجازه خواست بره  بیرون .چنان ذوقی کردم که خدا میدونه از حل این مساله راحت شدم وقتی دیدم دکمه ها ی روپوشش به زور بسته شده وناف مبارک تحت فشار بیرون زده محمدجان .کلاس مثل بمب منفجر شد .پرسیدم:

صالح حواست کجاست ؟ خانوم جاشه . چرا به من نگفتی رو پوشت تنگ شده ؟

خانوم اجازه وقتی حسابی سر فوتبال برای گل اشتباه و خطای پشت دروازه وقاطی کردن بچه ها سر این که دروازه ها رو اشتباه می گرفتن شما خسته شدید گفتید دارم می میرم چه خبره ؟

بلند به بچه ها گفتم : بچه ها ساکت خانوم داره می میره هیچ کس حرف نزنه خودم هم لا ل شدم

چون خیلی دوست دارم به حال خودتون گذاشتمت.

تا راحت باشین                                                        هیچی نگفتم فقط به فکر فرو رفتم  

خدایا چه عالمی دارن اینا .

دعاشون میگیره دلاشون پاکه قسمت می دم به دل پاک بچه ها ی کلاسم

دلی غمگین نباشه یاد تو تو دلا مون زنده باشه

اولین خاطره مهر ۸۸

خانوم معلم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:56  توسط محمد قاسم | 
سلام

به مامانی میگم براتون بنویسه نمی نویسه خودم هم بنا به دلا یل شخصی چند وقتی مرخص می شوم گفتم بدون خداحافظی زشته

 عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:57  توسط محمد قاسم | 
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من شهر رو دوست دارم و بعدش فکر کردم یک مجموعه داستان به نام جانوران شهری بسازم که ۵ قسمت است و هر هفته ۳ شنبه ها نوشته می شود حالا بریم به سراغ قسمت ۱
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:57  توسط محمد قاسم | 
سحر ی خوردیم خوابمون نمی بره چه کنیم ؟ مینویسیم

به گذشتم کار ندارم از کجا اومدم

ولی به اینده کار دارم .

 منو تو قفسهای زندانی کردند میگن عابر بانکه

 چه قدر پول ؟ تراول ها کنار ما قیافه می گرفتندو ما هم برای هزاری ها انگاری یه قانون بد تو آ دم ها به ما پول ها هم سرایت کرده

از صبح آ دم ها ی مختلف کارت می کشیدند و پول می گرفتن

یکی شهریه می خواست بده یکی برای بیمارستان که خانومشرو مرخص کنه

یکی  برای خرید هدیه برای تولد اون بچه که خیلی اون روز براش عزیزه

و.............

من قسمت کی میشم تو  این فکرها بودم که احسا س کردم نو بتم شده

دستان مهربانی روی دکمه ها باز ی می کرد رمز وارد شد

من از قفس آ زاد شدم

تو  دست ها ی اون پیرمرد باز نشسته افتاده بودم

عصا زنان رفت طرف اسباب باز ی فروشی منو داد یه ماشین برای نوه اش که خیلی وقت بود ندیده بودش خرید

افتادم تو دخل

 چند دقیقه بعد مامانی با دخترش وارد شد و عروسک گرفت بقیه ی پول ها من بودم

یه ساعت نشد خودم و تو میوه فروشی دیدم

چه خبره یک کیلو .سه کیلو موز .هندوانه

 آخی پیر زنه چه با مزه میگه من یه نفرم سه تا سیب یه انار بسمه .....

بعدش توجیب بغل خانوم بزرگ افتادم

ظهر شده بود رفت مسجد ما بین دو نماز برای مستمندان پول جمع می کردن منو انداخت تو کیسه

تو شهر غریبی رفتم شاید تن پوشی برای اون پسری بشم که از سرما کز کرده

شایدم نون بشم تو سفره ی اونایی که روزه گرفتن و افطار ندارن

نمی دونم شاید ...........

نه خبرایی   یادم میاد به چی فکر میکردم و چی شد

دزد از خدا بی خبر مارو از تو کیسه زد و فرار کرد

می دونستم گیر می افته اخه ما برای نیتی تو کیسه بودیم

 رسید خونه باتمام قدرت کیسه رو باز کرد شروع کرد به شمردن من متنفر بودم آ رزو کردم کاش تو جیب بغل دختر ک گل فروش یا پسرک واکسی سر کوچه بودم که......

وقتی بیدار شدیم که دیدیم تو بازار طلا فروشاییم

خسته شده بودم

 بدم اومده بود از کار آ دم ها ی بد چرا این جوری پول در میارن ولی زن و شوهرهایی که حلقه می خریدن خیلی با مزه بودن

ناگهان صدایی به گوشم رسید

 آ قا رضا خورد داری

 رفتم تو دست قصاب محل چه حیبتی جا خوردم

تو جیبش بوی گوشت می داد اما خیلی قوی بود

رفتم تو دخل

 وای چه ماشینی جلو ی در قصابی

چه ادکلنی چه قیافه ای بی تفاوت از کنار اون مادری که کمتر ازنیم کیلو چرخی برای یه ماه می خواست بی نوبت صدا زد آ قا ولی برای  کباب تو چال پنج کیلو چرخی

 خدایا دیگه کجا میرم تو این فکرا بودم  اقا ولی منو از تو کشو بیرون کشید گیر کردم گو شه ام پاره شد

هیچ کدو م نفهمیدن جز روزنامه فروش که قبولم نکرد یادمه مدت ها تو جیب خوش بوی آ قا بودم به زندگیش نگاه میکردم

آ خر خسته شدو منو به بانک بر گردوند من برا شون خیلی ارز ش دارم که همه چیز رو به خاطر من ......

بگذریم این ۲۴ ساعت زندگی من بود

من ارزش دارم به شرطی که ............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 5:58  توسط محمد قاسم | 
سلام ماه رمضون داره می رسه میخوام دعوتتون کنم

همه ی آ دم ها یی که دوستشون دارم و حتی اونایی که خیلی تو دنیای امروز گرفتا رن

درسته اما مامانی می بخشتشون میگه دعا میکنم خدا کمکشون کنه

ما سر سفره ی افطار  دعوتتون می کنیم می دونید چی داریم

مامانی گفت: به شما خبر بدم که:

سر سفره ی سبز دعایمان دعا یتان می کنیم

 

مامانی گفت : پذیرایی هم میشید .

یه سبد عاطفه و عشق . یه جام پر از آ ب دعا /یه بغل مهرو صفا . گفت گو مون با خدا

 / همراه عکس بابا خیلی با صفاست

عموسعید . عمو سوری عمو لی .خاله نیره . نیلوفرانه عزیز .

دوچکاوک .عمو عزیزی یلدا جونم و...........

 اولین روز ماه رمضون مهمانیدتا اخرش

خدایی خوش میگذره  

 براتون دعا می کنیم دعایمان کنید

خدایا: آبروی مرا به توانگری نگه دار و شخصیت مرا به تنگدستی از بین مبر

تا مبادا از روزی خوارانتروز ی بخواهم

واز آ فریدهها ی بد کردارت طلب مهربانی کنم

و در حالتی قرار گیرم که به تعریف وتمجیدکسی که به من چیزی داده بپردازم

یا از کسی که مرا از امکا نا تی محروم ساخته بدگویی کنیم

امیر مومنان علی {ع}           

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 22:1  توسط محمد قاسم | 
سلام دوباره به همگی میدونم که خیلی دوست دارید قسمت ۲ زندگی یک تاکسیران را بفهمید حالا بفرمایید ادامه این مطلب را بخوانید در این قسمت راننده می بیند که مسافر کشی کار او نیست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:9  توسط محمد قاسم | 
سلام به همه ۲۱ تیر تولدم بود رفتم تو ۱۱ سالگی یعنی امسال میرم پنجم با خودم فکر کردم ما اینجا

خوش می گذرانیم بلکه تاکسیرانان الان با زحمت و تلاش کار می کنند و برای همین یک مطلب تهیه کرده ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:56  توسط محمد قاسم | 
با طلوع خورشید قدم در جاده ها گذاشتیم

تشنه وگرسنه     دور از اب ونان

در طول راه چند بار مادر را صدا زدم تشنه ام

جوابی نشنیدم

یادم می اید در جواب صورت خسته  وچند قطره اشک را دیدم

ان قدر راه رفتیم تا به تاریکی شب رسیدیم .یادم می اید در تاریکی گم شدیم

هراسان به چشمان و دستان مادر نگاه می کردم

می خواست بگوید نترسیده بفهماند صبور است اما .............

 یادم ماید کف دستم چیزی نوشت

ما خسته ایم اما صبور

در ان شب وحشتناک احساس می کردم فرشتگان خدا هم به حالما ن گریه میککنند

 نگاهبان ما خدا ی توانا مگر می شد تنهایمان بگذارد؟

ناگاه از دور برق نوری دیدیم

واما ادامه ..............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:49  توسط محمد قاسم |